مِهر ابدی
تازگیها نامههای عاشقانه را به خودم نمیگیرم. گمان نمیکنم این مکتوبها به خاطر من نوشته شده باشند. چطور ممکن است کسی که به نظر میرسد حتی ثانیهای از روزش را به یاد من نمیگذراند برایم نامهای عاشقانه نوشته باشد؟ وقتی در خیال کسی جا خوش نکرده باشی از قلمش هم جاری نمیشوی، نه تو و نه مِهر تو. از بدترین سُهشهای انسانی این است که کسی که روزگاری مهر تو در سینه داشته، حالا دیگر دلباختهی تو نباشد، نوشتههایت را نخواند، مراقبت نباشد و حتی نداند چه حالی داری. اینها همه به یک دلیل اتفاق میافتد؛ او دیگر دلی در گروی عشق تو ندارد، (شاید هم هیچوقت به راستی نداشته) و آه. این از زخم چاقو هم بدتر است. نمُردیم و این یکی را هم در این زندگانی دیدیم. حالا میفهمی که هرکسی در این جهان به نوعی با بدبختیهای خودش درگیر است؟ خلاصه هرگز گمان نکن آنچه از ویترین زندگی کسی میبینی تمام حقیقت اوست.